برگه ها

۱۳۹۱ آبان ۵, جمعه

دوران منابع در یک خانواده

هر خانواده اي از منابع متعدد درآمد كسب مي‌كند كه اين درآمد محدود است يعني مقدار معيني است و به هر مقدار كه اراده كند، در اختيارش نيست و در عوض مخارجي دارد كه براي انجام آن از درآمدهايش استفاده مي‌كند. افراد براي ادامه زندگي به كالاهاي زيادي نياز دارد و بايد درآمدش را به مصرف انواع كالاهاي مورد نيازش مثل غذا، پوشاك، مسكن، آموزش، تفريحات و... اختصاص دهد. درست است كه نيازهاي افراد بي‌نهايت است؛ اما همانطور كه شما هم بارها در زندگي با آن برخورد كرده‌ايد، درآمدهاي خانواده محدود است و هميشه مقدار محدودي از نيازهايش را مي‌تواند برآورده كند. اين‌جا اولين سؤال در مبحث اقتصاد خانواده به‌وجود مي‌آيد و آن اين است كه: چگونه اين درآمد را بايد به مصرف انواع كالاهاوخدماتاختصاصدهد؟
اصل هنر اقتصاد هم چگونگي تخصيص منابع محدود در دسترس جهت تأمين نيازهاي محدود انسان‌ها است. مديريت منابع مالي خانواده از مهم‌ترين وضايفي است كه اغلب برعهده زنانمديروباتدبيراست.
ما در طول زمان كالاهاي بسياري را مصرف مي‌كنيم. برخي از اين كالاها، مثل غذا و خوراك و پوشاك، براي زندگي افراد لازم و ضروري هستند، و برخي ديگر مثل انواع تفريحاتوتجملات.و...جزءكالاهاي.لوكس.به‌شمارمي‌روند.
كدام.كالاراانتخاب.ومصرفكنيم؟
اولين پرسشي كه براي هر فرد مطرح مي‌شود اين است كه كدام كالا را بايد مصرف كند؟ در مصرف يك كالا به كدام ويژگي‌ها و مطلوبيت آن مي‌انديشيم و ارضاي كدام نيازمندي‌ها را از مصرفيككالاانتظارداريم؟
بايد توجه داشت كه جواب هركسي به اين سؤالات متفاوت خواهد بود و اين امري طبيعي است چرا كه نيازهاي افراد بر اساس عادات، محل زندگي، سطح درآمد و... با يكديگر فرق مي‌كند. نيازمندي‌هاي انسان را مي‌توان به نيازهاي زيستي، اجتماعي، رواني و اخلاقي طبقه‌بندي كرد و بيشتر نظريه‌پردازان معتقدند كه تا نيازهاي مادي انسان برآورده نشود، وي قادر به تأمين نيازهاي معنوي نيست. انسان تا زماني‌كه نيازهاي مادي دارد به دنبال نيازهاي معنوي نمي‌رود. پس طبيعي است كه برخي از نيازهاي انسان كه براي آن‌ها هزينه مي‌كند، مادي نباشند. از ميان نيازهاي مادي انسان هم هميشه نيازهايي اولويت دارند كه درصورت نداشتن آن‌ها زندگي براي افراد امكان‌پذير نباشد؛ به عبارتي كالاهاي ضروري هستند. اغلب خانواده‌هاي با درآمدهاي بالا به‌طور ناخودآگاه الگوي مصرفي خانواده‌هاي با درآمد پايين مي‌شوند و از آن‌جا است كه مشكلات مالي و اقتصادي در خانواده ايجاد مي‌شود؛ چرا كه ممكن است با اين انتخاب نادرست الگوي مصرفي، به نان‌آور خانواده فشار بسياري وارد شود و اين به‌نوبه خود مي‌تواند مشكلات خانوادگي و اجتماعي بسياري را براي آن‌ها ايجاد كند.
اولين راه يافتن الگوي مناسب مصرف اين است كه باورها و ارزش‌هاي خودمان را بكاويم و از خودمان بپرسيم به راستي چرا اينگونه مي‌انديشيم؟ آيا هر خانواده ثروتمندي از لحاظ مصرفي درست مصرف مي‌كند؟ پاسخ اين سؤال را خودتان بدهيد؛ به اين فكر كنيد كه عليرغم ضرر و زياني كه به شما در خانواده به خاطر از دست رفتن آرامش گذشته وارد مي‌شود، مصرف بيش از حد ضرورت شما چه زيان‌هايي مي‌تواند به اقتصاد جامعه از ديدگاه كــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلان وارد كند؟!!
اگر شما در مهماني جشن تولد فرزندتان از لامپ‌هاي متعدد و پرمصرف استفاده كنيد، كسي شما را تحسين نمي‌كند؛ اما انرژي برق كه محدود و گران است بيهوده نلف مي‌شود و ممكن است با اين كار شما عده‌اي هم در آن شب از اين نعمت خدادادي كه حق همۀ مردم است، محروم شوند. يا اگر شما براي عقب نماندن از دوستتان مدام مبلمان و لوازم لوكس خانه مثل يخچال و فريزر را عوض كنيد، باعث مصرف بيش از حد نياز واردات و ايجاد هزينه‌هايي مي‌شويد كه به جيب عوامل توليد خارجي برود و از چرخه توليد داخلي خارج شود. پس براي مصرف خودتان هميشه خودتان و بر اساس نيازهاي ضروري تان بينديشيد، نه بر اساسنيازهايديگران!
يادتان باشد هيچ‌گاه كسي شما را به خاطر مثل ديگران انديشيدن تحسين نمي‌كند، همانطور كه اگر شما بر اثر مصرف بيش از حد توانتان ورشكسته شويد كسي كمكتان نخواهد كرد. كسي نزد ديگران احترام بيشتري دارد كه هيچگاه محتاج آن‌ها نشود. شما با دنبال كردن الگويي كه با درآمدهايتان سنخيت دارد و مي‌تواند جوابگوي مهم‌ترين نيازهايتان باشد، مي‌توانيد به همه نيازهايتان برسيد در عين اينكه هرگز مجبور به دادن قسط يا قرض كردن از ديگران نباشيد. 

تجارت

  اشــکــال تـجـارت افـغـانـستـان:-
       1- تجارت افغانستان به شکل بارتر:-
 
تجارت افغانستان با شوروی سابق ،پولند،چین،بلغاریا،یوگوسلویا،آلمان شرقی وفلندبصورت بارترمی باشدیابه عباره دیگراین تجارت بصورت تبادله اموال بین مملکتین باتادیات ازطریق به اساس قراردادهای که بامملکت مذکورعقد میگرددصورت میپذیرد دراین قراردادها که باحکومت های مربوط به امضامیرسدنوع مال ومقدار آن برای یک سال تجارتی تثبیت میگردد.افغانستان دراین ممالک حصه زیاد پنبه،پشم،حبوبات روغنی،پوستین های بزی وگوسفندی وهمچنان یک مقدارقابل ملاحظه میوه جات خشک را ازقبیل چهارمغز،بادام وکشمش صادرمی نماید.
درمقابل ماشین باب،عراده جات،روغنیات ویک تعداداموال استهلاکی مورد ضرورت بازارداخلی خودراازممالک مذکورتوریدمی نماید.افغانستان باحوزه بارترازنقطه نظرانکشاف تجارت افغانستان درسال های اخیر35فیصدتجارت خارجی افغانستان رااحتوا میکند.
2-تجارت افغانستان به شکل آزاد:-
تجارت افغانستان باحوزه آزاد به اساس اسعاری قوی قابل استفاده صورت میگیرددکه حجم تجارت وساحه آن توسط میکانیزم مارکیت بازارتعین میگردد،صادرات افغانستان باچنین حوزه که شامل امریکا،ممالک اروپائی،غربی وجاپان میباشدعبارت اند ازقره قل،قالین وگلیم،پخته،پشم پوست،و روده میوه جات خشک ومغزباب وغیره می باشد.
درحالیکه ازممالک مذکورماشین باب،عراده جات سامان فالتوی آن وانواع مختلف مواداستهلاکی می باشدتجارت درحدود35فیصدمجموع تجارت افغانستان رااحتوا میکندواین فیصدی وانکشاف تجارت افغانستان درسال های اخیرارائیه شده است.
 
3-تجارت افغانستان با نیم قاره هند وپاکستان:--
تجارت افغانستان باهندبه اساس یک قراردادسالانه صورت میگیرد.نظربه این قرارداد امتعه صادراتی افغانستان به هنددرداخل یک مبلغ که بین طرفین موافقه شده صادرمیگردد.ودرمقابل ما محصول فروش آن اموال هندی به افغانستان تورید میگردد.
صادرات افغانستان را به هند زیادترمیوه جات تازه وخشک هنگ ،زیره ونباتات طبی تشکیل میدهد .درحالیکه واردات افغانستان ازهندعبارت ازمنسوجات مختلف چای ودیگراموال ضرورت مملکت میباشد.تجارت افغانستان با پاکستان به اساس کدام قراردادصورت نگرفته بلکه آزادمیباشدتجاروموسسات افغانی میتواندکه باپاکستان آزادانه معامله را انجام دهندودراین چنین معاملات ساخت وبافت بیجا تاجران صورت میگیرد.بخاطر کهبل اموال وارداتی بخواست تاجرتحریرداشته وبااختیاراومیگذارد که باقیمت خریدار درج نکرده بلکه قیمت پاینتر درج نکرده بلکه قیمت پائینتر را درج مینماید. تاجران آزاد است که پوقانه خریداری کنند یا بازیچه اطفال چرا که که کدام قرارداد موجود نیست در چنین تاجران حس وطن دوستی موجود نیست . صادرات افغانستان به پاکستان عبارت از میوه جات تازه و خشک ، نباتات طبعی ، حبوبات روغن مانند پنبه دانه ، زغر، کنجد وغیره میباشد .
اگر صادرات افغانستان به پاکستان دیده شود بهترین مواد ارتزاقی و مواد ادویه است که از ان به هر نوع که خواسته باشند استفاده مینمایند. لیکن هندی ها در ضمن تولید مواد غذائی به مواد دوائی بیشتر علاقه دارند به قیمت نازل خریده و بعد از ترکیب دوای آنرا به قیمت بلند به فروش میرسانند .
 ج‌-        اموا ل تجارتی :-
 
بصورت عموم اموالیکه به خارج صادر میگردد عبارت اند از نارنج ، سنتره ، کی ، مالته ، سیب تازه ، انگور، کشمش تازه ، بادام کاغذی ، مغز بادام ، جلغوزه ، شفتالو ، بهی ، پسته ، پسته خندان ، چار مغز، ناک ، قیسی ، گردآلو، انار،اناربی دانه ، تربوز، خربوزه،میوجات خشک مانند ، توت انجیر کشمش ،آبجور،کشمش سبز، سیب خشک ، آلوی خشک ، سمارق تازه ، پیاز،سبزیجات تازه تخم گشنیز، تنباکو ، پوست پیکل شده حیوانات ، پوست گوساله ، پوست بز، پوست گوسفند ، پوست روبا، پوست سگ آبی ، پوست گرگ؛ پوست پلنگ ، پوست پشک، وغیره پوستهای پت دار نام اموالیکه در فوق ذکر شده از افغانستان به خارج بصورت عنعنوی صادر میگردد . با وجود انکشاف تجارت در جهان و اشکال ان بصورت مدرن تجارت در افغانستان شکل مدرن را بخود نگرفته زیرا سورت و بسته بندی و آوردن به ستندرد بین المللی بسیار ناچیز است .
بر علاوه اموال متذکره اموال ذیل نیز در جمله صادرات افغانستان محسوب میگردد . ، زغر،  پنبه دانه ، زیره ، زیره کچک ، خاش خاش ، کنجد و غیره خسته ها و تخمها، کنجاره، پشم گوسفند  پخته ، استخوان ، روده ، بعضی نباتات که در رنگ آمیزی بکار میرود هفک اجناس یافته شده از نباتات شیرین بویه عناب ، نباتات عمده طبی ، تخم شبدر ، تخم پیاز ، تخم رشقه و دیگر تخم های بذری گاز طبیعی ، سرش خشک پودری ، کمربند چرمی مردانه و دیگر مصنوعات چرمی و تخته های کاغذی ، سایر هونهای منسح الباقی ، پارچه های نخی ذیل ، تکه های ابریشمی بافته شده لباس های افغانی بعضی دست دوزی ها و سامان پشمی ، کمپل ها و پرده ، روی پاک ، و دیگر مواد نساجی شده قالین ، قالینچه های رنگ پخته و دیگر قالینچه های جای نماز، قالینچه گلیم ؛ قالینچه دستکول و خورجینی گلیمی ، پوش بالش ، سنگهای اسباب مواد شیشه ئی ، لاجورد اشیای لاجوردی و سایل فلزی ، فرنیچرچوبی ، لباسهای جدید چرمی ، پوستین و پوستینچه ، کلاه های پوستی و کلاه های پشمی بافته شده و دیگر البسه پوستی اشیای انتیک فلزی ، اشیای انتیک چوبی ، و غریه اقلام اموال صادرات است که از افغانستان به خارج صادر میگردد.
از جمله این اقلام صادراتی کشور چند قلم عمده آن بحیث ارایه کننده نقش اقتصادی ولایت شمال است که بعداً به فصیل افاده میگردد.

۱۳۹۱ فروردین ۲۰, یکشنبه


قرآن و شفاعت

 1.آیاتی که بر عدم وجود شفاعت دلالت دارد:
 "و اتقوا یوما لاتجزی نفس عن شیئا ئ لا یقبل منها شفاعه و لا یوخذ منها عدل و لا هم ینصرون" (و از روزی پروا دارید که کسی از دیگری هیچ کفایت نکند و از او شفاعتی پذیرفته نگردد و از او تاوانی گرفته نشود و آنان یاری نگردند) "و اتقوا یوما لا یجزی نفس عن شیئا و لا یقبل منها عدل و لا تنفعها شفاعه و لا هم ینصرون" (و از روزی پروا دارید که کسی از دیگری کفایت نکند و از او تاوانی پذیرفته نگردد و شفاعت بر انان سودی نبخشد و ایشان یاری نشوند) "یا ایها الذین امنوا انفقوامما رزقناکم من قبل ان یاتی یوم لا بیع فیه و لا خله و لاشفاعه و الکافرون هم الظالمون" (ای مومنان از انچه روزیتان کرده ایم، قبل از رسیدن روزی که خرید و فروش و دوستی و شفاعت در آن نیست، انفاق کنید و کافران همان ستمگرانند) 2.آیاتی که شفاعت را منحصرا در اختیار خدایتعالی می داند:
سوره انعام آیه 51: و با این(قرآن) کسانی را که از برانگیخته شدن به سوی خداوندشان بیم دارند، هشدار ده که جز او هیچ ولی و شفیعی برایشان نیست،باشد که پروا کنند!
سوره سجده آیه 4: خداوند کسی است که آسمانها و زمین و آنچه را بین انهاست در شش روز آفرید، سپس بر عرش مستقر گشت، برای شما جز او هیچ دوست و شفیعی نیست، آیا پند نمی گیرید؟
 سوره انعام آیه 70:...و به وسیله قرآن اندرز ده، مبادا کسی گرفتار اعمال خویش گردد، زیراکه برای او جز خدا هیچ یاور و شفیعی نیست، و اگر (به ازاء گناهانش) عوضی دهد، از او پذیرفته نگردد در آیه ذیل صریحا می فرماید:
"قل لله الشفاعه جمیعا مکل السموات و الارض" (بگو شفاعت همگی از آن خداست، و سلطنت و حکومت آسمانها و زمین به دست اوستو در آیات دیگر در وصف آنروز می فرماید:
سوره مومنون آیه 101: و آنگاه که در صور دمیده شود –و قیامت برپا گردد- نسب بین آنها نباشد و آقازاده و پیامبرزاده بودن سودی نبخشد زیرا که (به یقین بازگشت آنها به سوی ماست و سپس حسابشان بر عهده ماست) و پیامبران نیز همانند دیگران مورد بازخواست قرار می گیرند:
 "یقینا کسانی را که پیامبر برایشان فرستادیم و نیز خود پیامبران را مورد بارپرسی قرار می دهیم" (سوره اعراف آیه 6) و آنروز روز حکومت حق است: "روزی که هیچ کس مالک چیزی برای دیگری نیست و در آن روز فرمان فقط از آن خداست" و نیز روزی است که :"روزی که مال و فرزندان سودی نبخشند.بلکه کسی که دلی پاک نزد خدا آورد"، زیرا که هر کسی شایسته بهشت و رضوان الهی نباشد "و آن پاداش کسی است که چاک شده است" و "در حقیقت کسی رستگار است که پاک شده باشد" که بهشت جای پاکان و رستگاری خاص ایشان است.
 امام علی(ع) در وصف روز رستاخیز می فرماید(نهج البلاغه،کلمات قصار،حکمت 316):
 "دادگاهی است که شاهد همان حاکم و گواه خود داور خواهد بود" به عبارت دیگر قاضی همان کسی است که خود شاهد بوده، و ذره ای در آسمان و زمین از نظرش دور نبوده است: "و در هیچ کاری نباشی و هیچ بخشی از قرآن را نخوانی و هیچ عملی را انجام نمی دهید مگر اینکه چون به ان وارد شوید ما بر شما گواهیم، و هموزن ذره ای در آسمان و زمین از خداوندت پنهان نمی ماند، و نه کوچکتر از ذره و نه بزرگتر از آن، مگر انکه در کتاب روشن ثبت است"(سوره یونس آیه 61) 2.آیاتی که بر شفاعت به اذن خدا دلالت دارد:
 الف: قوانین طبیعی: مربوط به اعمال و حرکات تکوینی عالم است که بر طبق قوانین طبیعی و الهی حاکم بر هستی صورت می گیرد لذا چون خدایتعالی قانونگذار و خالق اسباب و علل است و اثر و بقای قانون به اراده او بستگی دارد، بنابراین تمام این اعمال، از رویش گیاهان گرفته تا چرخش الکترونها و گردش کرات و حرکت کهکشانها به خدا نسبت داده می شود.
 "و سرزمین پاک، گیاهش باذن خداوندش بر می آید" (اعراف/58) "آیا ندیدی که خداوند سخن پاک را به درخت پاکی مثل زده است که ریشه اش ثابت و ساقه اش در آسمان است هر زمانی به اذن خداوندش میوه دهد..." (ابراهیم/24 و 25ب: معجزات انبیاء (ع):
 بر طبق آیات متعدد قرآن کریم معجزات انبیاء فعل آنان محسوب نمی گردد و به فرمان و اراده الهی صورت می پذیرد، مثلا حضرت موسی(ع) وقتی اولین بار خداوند عصایش را به مار تبدیل می نماید، ترسیده و فرار می کند(نمل/10) که نشان می دهد نه تنها در آن عمل نقشی نداشته بلکه اصلا از سرنوشت عصا به هنگام انداختن آن بی اطلاع بوده است.
بنابراین نسبت این افعال به انبیاء الهی به صورت مجازی است و این همان موضوعی است که صوفی مسلکان را در تفسیر آیه شریفه "و ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی" به اشتباه انداخته و آنرا دال بر (وحدت وجود) دانسته اند.
در حالیکه آیه شریفه به معجزه الهی که در جنگ بدر اتفاق افتاد اشاره دارد. و ان چنین بود که وقتی رسول خدا(ص) مشتی خاک بر دشمن پاشید و فرمود: "شاهت الوجوه" خدایتعالی آن را به طوفانی مبدل ساخت به طوری که موجب اضمحلال و شکست دشمن گردید پس ترجمه آیه چنین می شود: (تو طوفان برپا نکردی وقتی که مشتی خاک را نداختی بلکه خداوند آن را برپا نمود) معجزات عیسی(ع) نیز که قرآن کریم خلق مجسمه پرنده و احیاء موتی را به آنحضرت نسبت می دهد، به همین صورت بوده، وقتی حواریون درخواست مائده آسمانی می کنند آن حضرت عرض می کند: "خداوندا! ای صاحب اختیار ما، بر ما مائده ای از آسمان فرود آورد" و نیز در پاسخ درخواست معجزه از پیامبر اکرم(ص) خدایتعالی می فرماید: "بگو منزه است خداوند من، آیا من جز بشری فرستاده هستم؟!" (اسراء/93) "هیچ رسولی را نرسد که معجزه ای جز به اذن خدا آورد" (غافر/78 و رعد/38) "رسولانشان به آنها گفتند: ما جز بشری همانند شما نیستیم ولیکن خداوند بر هر کس از بندگانش که بخواهد، منت می نهد، و ما را نرسد که برای شما معجزه ای جز به اذن خدا آوریم" (ابراهیم/11) "و از جن کسانی را (برای سلیمان مسخر کردیم که) در مقابلش کار می کردند و هر انکس از ایشان را که از فرمان ما سرپیچی نماید از عذاب دوزخ می چشانیم" (سبا/12) "و آنگاه که (ای عیسی) به اذن من از گل مجسمه پرنده می ساختی و در آن می دمیدی و سپس به اذن من پرنده ای می شد و (نیز) کورمادرزاد و پیسی گرفته را به اذن من بهبود می بخشیدی و آنگاه که به اذن من مردگان را زنده (از گور) خارج می نمودی..." (مائده/110) "و او رسولی به سوی بنی اسرائیل قرار داد(با این پیام) که معجزه ای از سوی خداوندتان آورده ام،که من برای شما از گل همانند شکل پرنده ای را می سازم و در آن می دمم پس به اذن خدا پرنده ای می گردد و (نیز) به اذن خدا کور مادرزاد و پیسی گرفته را بهبود می بخشم" (آل عمران/49)
 ج:فرمانهای تشریعی:
 "بگو هرکس که دشمن جبرئیل باشد (کافر است) در حالیکه او به اذن خدا آن (قرآن) را بر قلب تو نازل نموده است" (بقره/97) "
برای هیچ بشری ممکن نیست که خداوند با او سخن بگوید مگر از طریق وحی، یا از پشت پرده و یا اینکه رسولی را بفرستد که به اذن او آنچه را بخواهد وحی نماید همانا او بلند مرتبه حکیم است" (شوری/51) "
آیا –کافران- شریکانی دارند که از دین آنچه را که خداوند به آن اذن نداده است، بر ایشان تشریع کرده اند؟!" (شوری/21) "
بگو آیا در رزقی که خداوند برایتان فرستاده نگریسته اید که قسمتی از آن را حرام و حلال قرار داده اید؟
 بگو: آیا خداوند به شما این اذن را داده یا اینکه بر او افترا می بندید؟!" (یونس/59) "
-آن نور الهی- در خانه هایی است که خداوند اذن داده است که برپا شوند و در انها نام او(به بزرگی) یادگردد"(نور/39) "

ای پیامبر! ما تو را گواه و مژده آور و بیم رسان فرستادیم و نیز به اذن خدا دعوتگر بسوی او و چراغی روشن قرار دادیم" (احزاب/45 و 46)
 د: ایمان و هدایت:
 "ای پیامبر! ما تو را گواه و مژده آور و بیم رسان فرستادیم، و نیز به اذن خدا دعوتگر بسوی او و چراغی روشن قرار دادیم" (احزاب/45 و 46) "
هیچ کس را نرسد که جز به اذن الهی ایمان آورد" (یونس/100) "
از جانب خدا برای شما نور و کتابی روشن آمده است که خداوند بوسیله آن هر انکس را که خشنودی او را بجوید به راههای سلامت هدایت می نماید و آنان را به اذن خود از تاریکیها به سوی روشنایی بر می آورد" (مائده/15 و 16) "
برای ازدواج –برده مومن بهتر از مشرک (آزاد) است اگر چه شما را به شگفت آورد، آنان شما را به سوی آتش فرا خوانند در حالیکه خداوند شما را به اذن خویش به سوی بهشت و آمرزش دعوت می نماید" (بقره 221)
ه: سنن الهی:
 "آنچه از خرما بن ها که بریدید یا آن را ایستاده بر ریشه هایش رها نمودید، به اذن خدا بوده است..." (حشر/5) "
چه با گروهی که به اذن خدا بر گروهی بسیار پیروز گشتند" (بقره/249) "
پس –سپاه داود- آنها را (سپاه جالوت را) به اذن خدا شکست داد" (بقره/251) "
 و به راستی خداوند وعده خویش را در مورد شما تحقق بخشید، آنگاه که آنان (آن مشرکان آغازگر جنگ) را به اذن خدا می کشتید" (آل عمران/151) "
و اگر از شما هزار نفر باشد به اذن خدا بر دو هزار نفر چیره گردند" (انفال/66) "
و آنچه در روزی که دو گروه به هم برخوردند به شما رسید، به اذن خدا بود" (آل عمران/166) "
هیچ مصیبتی جز به اذن خدا نمی رسد" (تغابن/11) "
و آن ساحران جز به اذن خدا به کسی زیان نمی رساندند" (بقره/102) "
براستی که نجوا از ناحیه شیطان است تا موجب اندوه مومنان گردد ولی جز به اذن خدا به آنان زیانی نرساند" (مجادله/10)
و: تکلم در روز قیامت
 "روزی آید که هیچکس جز به اذن او سخن نگوید" (هود/105) "
این روزی است که سخن نمی گویند، و به آنها اذن داده نمی شود که پوزش بخواهند" (مرسلات/35 و 36) "
روزی که از هر امتی گواهی برانگیزیم، آنگاه به کافران اذن –سخن- داده نشود" (نحل/84) "
روزی که جبرئیل و (سایر) فرشتگان به صف ایستند، سخن نمی گویند مگر کسی که خداوند رحمان به او اذن داده و سخن درست گوید" (نبا/38)
ز: شفاعت
 "هیچ شفیعی جز پس از اذن او نیست" (یونس/3) "
کیست آنکه نزد او جز به اذن او شفاعت کند، آینده و گذشته آنها را می داند و کسی به علم او جز بر انچه بخواهد، احاطه ندارد" (بقره/255) "
چه بسیار فرشتگانی که در آسمانها هستند که شفاعتشان هیچ سودی نبخشد، مگر پس از انکه خداوند برای کسی که بخواهد و بپسندد، اذن دهد" (نجم/26) "
 در آنروز شفاعت کسی را سود نبخشد مگر آنکس را که خدای رحمان برایش اذن داده و از گفتارش راضی باشد.آنچه را پیش فرستاده اند و پشت سر نهاده اند می داند و هیچکس بر او احاطه علمی ندارد" (سوره طه/109 و 110) "
کیست انکس که نزد او جز به اذن او شفاعت کند؟ پیش فرستاده ها و پشت سر نهاده هایشان را می داند و به چیزی از علم او احاطه ندارند جز انچه خود بخواهد" (بقره/255) "
شفاعت در نزد او جز برای کسی که برایش اذن داده است، سود نبخشد" (سبا/23) "
و کسانی از غیر خدا را که می خوانند مالک شفاعت نیستند جز انانکه شاهد به حق و آگاه باشند" (زخرف/86)
 این دسته آیات نیز با آیاتی که شفاعت را از غیر خدا نفی نموده هماهنگی کامل دارد زیرا در این آیات نیز تاکید بر این است که:
 1.جز به فرمان خدا شفاعتی نباشد زیرا فقط خدایتعلی بر همه چیز احاطه علمی دارد.
2.شفاعت فرشتگان بعد از اذن الهی و برای کسی خواهد بود که خداوند بخواهد و راضی باشد
 3. مالکان شفاعت از طرف خدا، کسانی هستند که شاهدان به حق و آگاه ازا عمالند، و در گفتار بر خدا سبقت نگیرند و به امر و فرمان الهی عمل می کنند و از نظر قران کریم این شاهدان به حق و این آگاهان از اعمال، همان فرشتگان الهی و ماموران ثبت و ضبط اعمالند:
 "بی گمان بر شما نگهبانانی گمارده شده اند، نویسندگانی گرانقدر – که- آنچه انجام می دهدی می دانند" (انفطار/10 و 13)
و فقط این فرشتگان نویسنده اعمالند که از اعمال ما مطلعند و در حقیقت آگاهی و کتابت و شهادت آنها آگاهی و کتابت و شهادت الهی است زیرا که: "در انچه خداوند به آنان فرمان دهد، نافرمانی نکنند و آنچه فرمان یابند انجام دهند" (تحریم/6)
اینها هستند که مراقب گفتارند،
"هیچ گفتاری را به لفظ در نیاورد مگر اینکه نزد آن نگهبانی آماده حضور دارد" (ق/18)
و فرموده است: "و رسولانمان نزد ایشان ثبت می کنند" و تنها همین ماموران الهی هستند که شاهد و گواه انسان بوده و از جزئیات اعمال انسان آگاهند.که فرمود: "مگر انانکه شاهد به حق بوده و آگاهی دارند" و "هر کسی در حالی آید که سوق دهنده و گواهی به همراه اوست"
 و در آیات دیگر خدایتعالی این ثبت و گواهی بر اعمال را به خود نسبت می دهد "و آنچه را که پیش فرستاده اند و نیز اثارشان را ثبت می کنیم، و هر چیزی را در کتابی روشنگر بر شمرده ایم" "چنین نیست، ما آنچه را که می گوید خواهیم نوشت..."
و همانگونه که فرموده است: "و هیچ عملی را انجام نمی دهید مگر اینکه به هنگام پرداختن به آن ما بر شما گواهیم"
و نه تنها ثبت و ضبط و گواهی بر اعمال آدمی را خدایتعالی هم به خود و هم به ماموران خود نسبت می دهد بلکه در اموری دیگری چون انزال وحی، تدبیر امر، قبض روح و ... نیز چنین است.

 چون فرشتگان الهی در حقیقت ماموران خدا هستند، و جز به فرمان او کاری نکنند، فعل آنان فعل خدا محسوب شده و به خدایتعالی نسبت داده می شود و لذا فقط آنان مالک شفاعتند و شفاعت آنان نیز همان شفاعت خدایتعالی است.
همچنانکه تمام اعمال و حرکاتی که در عالم بر طبق قوانین جبری و تکوینی صورت می پذیرد فعل خداست.
و انسان نیز در اعمال غیر ارادی خود اینچنین است و تنها در محدوده اعمال اختیاری خود اجازه انتخاب دارد و به همین جهت تنها اعمال اختیاری او مستوجب تقبیح و تحسین و ثواب و عقاب می باشد و نه اعمال غیر ارادی و غیر اختیاری او. و حتی همین اعمال ارادی و اختیاری نیز نتایجشان در اختیار انسان نبوده و طبق فرمان و قانون الهی صورت می گیرد.لذا نتایج دنیوی اعمال، سنن و نوامیس خلقت محسوب می گردد و نتایج نهایی و اخروی آن نیز فقط به فرمان خدایتعالی صورت می پذیرد:
"روزی که هیچکس بردیگری نفعی نرساند و فرمان در انروز خدای راست" (انفطار/19)
 اینکه فرشتگان جز به اذن خدا سخن نگویند و در سخن بر او پیشی نگیرند، و مجری فرمان او هستند یعنی که نظرشان همان نظر خدایتعالی است و سخنشان صواب و گزارش عین واقع است و فعلشان نیز فعل خداست.همانگونه که در سرزمین حاصلخیز گیاهان به اذن و فرمان خدا می رویند و هر گیاهی به اذن خدا میوه می دهد و همانگونه که حفظ نظام عالم به دست قدرت خداست و جز به اذن او فرو نمی پاشد و همانطور که جبرئیل به فرمان او آیات الهی را نازل می کند. اذن در تماما آیات مقید باذن الله به معنی امر و فرمان است و نه اجازه.
برای یقین بیشتر به آیه شریفه توجه کنید: "و خداوند به امر خویش به سوی بهشت و آمرزش فرا می خواند" (بقره/221) در مورد شفاعت نیز اینچنین است: "کیست آنکس که جز به امر و فرمان خدا نزد او شفاعت نماید؟" و "هیچ شفیعی جز بعد از فرمان او نخواهد بود" و فرشتگان الهی نیز وقتی شفاعتشان نتیجه می دهد که اولا بعد از فرمان خدا و ثانیا برای کسی که خدا بخواهد و از او راضی باشد: "چه بسیار فرشتگان در آسمانها که شفاعتشان چیزی را بی نیاز نکند مگر بعد ازا ینکه خداوند برای کسی که بخواهد و راضی باشد فرمان دهد"
 بنابراین بین آیاتی که بر شفاعت به اذن الله دلالت دارد و آیاتی که شفاعت را منحصرا در اختیار خدایتعالی می داند هیچگونه تعارضی وجود ندارد.
 موفق و موید باشید
 یا الله

۱۳۹۱ فروردین ۵, شنبه

بهلول دانا

حکایت های شرین بهلول دانا(0705007654)

سخنان ناب بهلول دانا
 بهول یا ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی،‌ یکی از عقلای مجانین معاصر هارون الرشید بود. سال806 میلادی در کوفه به دنیا آمد وی در کوفه نشو و نما یافت.هارون و خلفای دیگر ازاو موعظه می طلبیدند. .
وی دارای کلام شیرین است که در بیان واقعیت ها و حقایق تلخ به کار گرفته و سخنانش از نوادر خوانده شده است.
در ابتدا کسی را به خنده وامیدارد و آنگاه در اوج خنده، سر در گوشش می نهد و می گوید: دقت کن! شاید نه بر دیگری، که بر خود می خندی! و چون او این را دریافت بر حال خود که چنین مضحک است می گرید!!
درباره بهلول
بهلول به ضم باء و سکون ها به معنی گشاده رو و صاحبصورت زیبا و جامع خیراتاطلاق می گردد .
این اسم را براي اشخاصبذله گو و در عین حال حق گو و حاضر جواب نیز به کار می برند . اشخاصی
دیگري هم به این اسم بوده اند ولی بهلول معروفهمان شخصی استکه در زمان هارون الرشید
میزیسته و از شاگرد هاي مخصوصامام جعفر صادق (ع) بوده و از محبان اهل بیت محسوب شده است
و به روایتی برادر مادري هارون الرشید و به روایت دیگر از بستگان نزدیکهارون عباسی بوده است.
چنانچه در مجالسالمومنین قاضی نو اله بیان فرموده بهلول از افاضل عقلاي زمان هارون الرشید و به
مصلحتی خود را به دیوانگی زده است . از بنی اعمام هارون الرشید عباسی و از شاگرد هاي خاصامام
جعفر صادق (ع) بوده و در زمره متقیان عصر هارون الرشید می باشد .
محل تولد او شهر کرفه و اسم اصلی او وهب بن عمرو است. دیوانگی او بدین لحاظ بوده که چون
هارون الرشید براي بقاي خلافت و حفظ سلطنت بیم زیاد از امام هفتم موسی بن جعفر (ع) داشت
درصدد از بین بردن حضرت برآمدو بهانه می انگیختتا آن امام به حق را به درجه شهادت برساند و
براي این کار آن حضرت را متهم بداعیه خروج نمود و از متقیان زمان خود که از آن جمله بهلول بود
استفنا به قتل امام معصوم نمود .
دیگران فتوا دادند ولی بهلول با راي آنها مخالفت نمود . فوري به خدمتامام رفتو صورت واقعه را به
عرضرساند و التماس نمود تا آن حضرت او را ارشاد نماید و چاره فرماید . در آن وقتآن امام به او
دستور داد که به دیوانگی تظاهر نماید .
این بود که بهلول به مقتضاي وقتو به اشاره امام واجبالاطاعت، خود را به دیوانگی زد و از تکلیفو
قصاصهارون الرشید خلاصی یافت و در این حال حرفحق از مظلومین را بدون ترسولی با بیانی
مجنون وار و شیرین بیان دفاع می نمود و گاه خلیفه وقتو ارکان دولترا با بیاناتخود رسوا و محکوم
می ساخت . با این وصفمردم به فضل و کمال او ایمان داشته و حکایات مطالباو را سر مشق قرار می
دادند و هنوز در این عصر بیشتر حکایاتاو در محافل ذکر و از آنها پند گرفته می شود .
اما این روایت ضعیفاست . چون خیلی بعید است که معصوم (ع) شخصعاقلی را صریحاً امر کند که
خود را به دیوانگی بزند و آنچه صحیح تر به نظر می رسد بدینگونه استکه گویند چند تن از صاحبه و
دوستان خاصامام (ع) که به مناسبت دوستی آن حضرت تحت تعقیب قرار گرفته بودند با مشورت
 

٣
همدیگر به خدمت امام (ع) رسیدند و کسب تکلیفنمودند . امام (ع) جواب آنها را با یکحرف
بوده که همگی دانستند « ج » تحجی ( کتبی یا شفاهی آن معلوم نیست) نمودار ساختند و آن فقط حرف
که جایز نیست بیشاز این سوال کنند . پسهرکدام آن را طوري تعبیر کرده و از خدمتامام مرخص
شدند .
را جلاء وطن دانسته و دیگري جبال و از شهر خارج شدند . بهلول آن را جنون دانسته « ج » یکی از آنها
و خود را به دیوانگی زد و همگی از آن بلیه رفتند .
شرحی از زندگی بهلول
بهلول پیشاز آنکه خود را به دیوانگی ظاهر سازد ، زندگانی اعیانی داشت و چون به اشاره امام (ع) به
جنون و دیوانگی ظاهر شد دست از تمام تجملات دنیایی کشید و در حقیقتدیوانه حق و ژنده پوش
حقیقت شد و خرابه را بر قصر هاي هارون ترجیح داد و در این حال خود را بهتر از خلیفه و ارکان دولت
می دانست.
در شخصیت بهلول
بهلول در حقیقت مردي عارف و فاضل و عالمی کامل بود و صاحبعقل و هوشسرشار و در حاضر
جوابی و حل مسائل سرآمد فضلاء عصر خود بود . ولی بواسطه حفظ دین و ترویج شرع و مبین حقائق
اهل بیت اطهار با اشاره امام (ع) به دیوانگی تظاهر نمود . در آن عصر و زمان غیر از این حال چاره اي
نداشت و الا خون او را می ریختند چنانکه هارون الرشید وقتی در اثبات امامتموسی بن جعفر (ع)
حجتهاي هشام ابن الحکم را که یکی از شاگردهاي امام صادق(ع) بود شنید به یحی ابن خالد برمکی
گفت زبان این مرد از صد هزار شمشیر براي من زیان آورتر استو عجیباستکه این شخصزنده
استو من خلافتمی کنم .
هارون درصدد قتل هشام برآمد و چون هشام از آن واقعه خبردار شد به کوفه فرار کرد و در خانه یکی از
دوستان پنهان شد و طولی نکشید که از خوفهارون وفات نمود .
بهلول و طعام خلیفه
آورده اند که هارون الرشید خوان طعامی براي بهلول فرستاد . خادم خلیفه طعام را نزد بهلول آورد و
پیشاوگذاشت و گفت این طعام مخصوصخلیفه استو براي تو فرستاده استتا بخوري . بهلول طعام
را پیشسگی که در آن خرابه بود گذاشت . خادم بانگبه او زد که چرا طعام خلیفه را پیشسگ
گذاردي ؟بهلول گفت: دم مزن اگر سگبشنود این طعام از آن خلیفه استاو هم نخواهد خورد .
نشستن بهلول در مسند هارون
روزي بهلول وارد قصر هارون شد و چون مسند ( جاي ) خلافترا خالی و بلامانع دید فوراً بدون ترس
بالا رفت و بر جاي هارون قرار گرفت . چون غلامان خاصدربار آن حال را مشاهده کردند فوراً بهلول
را با ضرب تازیانه از مسند هارون پایین آوردند . بهلول به گریه افتاد و در همین حال هارون سر رسید و
دید بهلول گریه می کند . از پاسبانان سبب گریه بهلول را سوال نمود . غلامان واقعه را به عرضهارون
رساندند . هارون آنها را ملامت نمود و بهلول را دلداري داد و نوازشنمود . بهلول گفتمن بر حال تو
گریه می کنم نه بر حال خودم به جهت اینکه من به اندازه چند ثانیه بر جاي تو نشستم ، اینقدر صدمه و
اذیت و آزار کشیدم و تو در مدت عمر که در بالاي این مسند نشسته آیا تورا چقدر آزار و اذیتمی
دهند و تو از عاقبتامر خود نمی اندیشی ؟
بهلول و سودا گر
روزي سوداگر بغدادي از بهلول سوال نمود من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم ؟ بهلول جواب داد آهن و
پنبه .
آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خرید و انبار نمود . اتفاقاً پساز چند ماهی فروختو سود فراوان
برد. باز روزي به بهلول برخورد این دفعه گفت : بهلول دیوانه من چه بخرم تا منافع زیاد ببرم . جواب داد
پیاز بخر و هندوانه . سوداگر ایندفعه رفتو تمام سرمایه خود را پیاز و هندوانه خرید و انبار نمود . پساز
مدت کمی تمام پیاز و هندوانه هاي او پوسید و از بین رفتو ضرر فراوان نمود . فوري به سرغ بهلول
رفت و گفت که بار اول که با تو مشورت نمودم گفتی آهن بخر و پنبه و نفعی برده ولی دفعه دوم این
چه پیشنهادي بود کردي ؟ تمام سرمایه من از بین رفت.
بهلول در جواب آن مرد گفت روز اول که مرا صدا زدي گفتی آقاي شیخ بهلول و چون مرا شخص
عاقلی خطاب نمودي منهم از روي عقل به تو جواب دادم . ولی دفعه دوم مرا دیوانه خطاب نمودي ، من
هم از روي دیوانگی جوابترا دادم . مرد از گفته دوم خود خجل شد و مطلبرا دركنمود .
بهلول با دوست خود
شخصی که سابقه دوستی با بهلول داشت روزي مقداري گندم به آسیاب برد . چون آرد نمود بر الاغ
خود نمود و چون نزدیکمنزل بهلول رسید اتفاقاً خرشلنگشد و به زمین افتاد . آن شخصچون با
بهلول سابقه دوستی داشت او را صدا زد و درخواستنمود تا الاغشرا به او بدهد و بارشرا به منزل
برساند و چون بهلول قبلاً قسم خورده بود که الاغشرا به کسی ندهد ، به آن مرد گفت: الاغ من نیست
اتفاقاً صداي الاغ بلند شد و بناي عر عر کردن گذارد .آن مرد به بهلول گفتالاغ تو در خانه استو تو
میگویی نیست؟!
بهلول گفت عجب دوست احمقی هستی . تو پنجاه سال با من رفیقی ، حرفمرا باور نداري ولی حرف
الاغ را باور می نمایی ؟!!
بهلول و طبیب دربار هارون
آورده اند که هارون الرشید طبیب مخصوصی جهت دربار خود از یونان خواست . چون آن طبیبوارد
بغداد شد هارون الرشید با جلال خاصی آن طبیبرا وارد دربار نمود و بسیار با او احترام نمود . تا چند
روز ارکان دولت و اکابر شهر بغداد به دیدن آن طبیبمی رفتند تا اینکه روز سوم بهلول هم به اتفاق
چند تن به دیدن آن طبیبرفتو در ضمن تعارفات و صحبتهاي معمولی ناگهان بهلول از آن طبیب
سوال نمود : شغل شما چه می باشد ؟
طبیب چون سابقه بهلول را شنیده و او را می شناختکه دیوانه استخواستاو را مسخره نماید . به او
جواب داد : من طبیبهستم و مرده ها را زنده می نمایم . بهلول د رجواب گفت:
تو زنده ها را نکش، مرده زنده کردنتپیشکش.
از جواب بهلول هارون و اهل مجلسخنده بسیار نمودند و طبیباز رو رفتو بغداد را تركنمود .
پند دادن بهلول به هارون
روزي بهلول بر هارون وارد شد . هارون گفت اي بهلول مرا پندي ده . بهلول گفتاي هارون اگر در
بیابانی که هیچ آبی در آن نیستو تشنگی بر تو غلبه نماید و غریببه موت شوي ، آیا چه میدهی که تو
را جرعه اي آب دهند که عطشخود را فرو نشانی ؟ گفت صد دینار طلا . بهلول گفت: اگر صاحب
آن به پول رضایتندهد چه می دهی ؟ گفت: نصفپادشاهی خود را می دهم .
بهلول گفتپساز آنکه آب را آشامیدي ، اگر به مرضحبسالیوم مبتلا گردي و رفع آن نتوانی باز چه
میدهی که کسی علاج آن درد را بنماید ؟
هارون گفت نصفدیگر پادشاهی خود را . بهلول جواب داد : پسمغرور به این پادشاهی مباشکه
قیمتآن یکجرعه آب بیشنیست. آیا سزاوار نیستکه با خلق خداي عزوجل نیکویی کنی ؟!
عطیه خلیفه به بهلول
روزي هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید . بهلول وجه را
گرفتو بعد از چند لحظه به خود خلیفه پسداد . هارون علتآن را سوال نمود .

بهلول جواب داد که من هرچه فکر کردم از خود خلیفه محتاج تر و فقیر تر کسی نیستاین بود که من
وجه را به خود خلیفه رد کردم . چون می بینم مامورین و گماشتگان تودر دکانها ایستاده و به ضرب
تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم می گیرند و در خزانه تو می ریزند و از این جهتدیدم که احتیاج
تو از همه بیشتر است. لذا وجه را به شما برگرداندم .
بهلول و امیر کوفه
اسحق بن محمد بن صباح امیر کوفه بود . زوجه او دختري زایید . امیر از این جهتبسیار محزون و
غمگین گردید و از غذا و آب خوردن خودداري نمود . چون بهلول این مطلبرا شنید به نزد وي رفت
و گفت: اي امیر این ناله و اندوه براي چیست؟
امیر جواب داد من آرزوي اولادي ذکور را داشتم ، متاسفانه زوجه ام دختري آورده است . بهلول
جواب داد : آیا خوش داشتی که به جاري این دختر زیبا و تام الاعضاء و صحیح و سالم ، خداوند پسري
دیوانه مثل من به تو عطا می کرد ؟
امیر بی اختیار خنده اشگرفت و شکر خداي را به جاي آورد و طعام و آبخواست و اجازه داد تا
مردم براي تبریکو تهنیتبه نزد او بیایند .
در محضر قاضی
آورده اند که در شهر بغداد تاجري بود که به امانتداري و مروت و انصافو مردم داري شهره شهر
شده بود و بیشتر اجناسمطلوب آن زمان را از خارج وارد می نمود و با سود مختصري به مردم می
فروخت و از این لحاظ محبوبیتی خاصبین مردم پیدا کرده بود و نیز رقیبو همکار تاجر یکنفر
یهودي بود که خیلی سنگدل و بیرحم بود و برعکسآن تاجر همه مردم مکروهشمی داشتند و
اجناسخود را باسود گزاف به مردم می فروختو نیز شغل صرافی شهر را هم بر عهده داشتو هر یک
از بازرگانان که احتیاج به پول پیدا می کردند از او وام می گرفتند و او با شرایطی سختبه آنها پول
قرضمی داد . از قضاي روزگار آن تاجر با مروت احتیاج به پول پیدا نمود و نزد یهودي آمد و مطالبه
مبلغی به عنوان قرضنمود . یهودي از آنجایی که با این تاجر عداوت دیرینه داشتگفت:
من با یکشرط به تو پول قرضمی دهم و آن این استکه باید سند و مدركمعتبري بدهی تا چنانچه
در موعد مقرر نتوانی مبلغ را بپردازي ، من حق داشته باشم تا یکرطل از هرمحل که بخواهم از گوشت
بدنت را ببرم و چون آبروي آن تاجر در خطر بود ، با این شرط تسلیم شده و مدركمعتبر به آن یهودي
سپرد که چنانچه تا موعد مقرر در سند پول آن یهودي را نپردازد علاوه بر پرداختوام یهودي حق دارد

٧
تا یکرطل از گوشت تن او را از هر محل که بخواهد ببرد . و از آنجایی که هر نوشی بی نیشنیست
آن تاجر با مروت در موعد مقرر نتوانستدین خود را ادا نماید . پسیهودي از خداخواسته قضیه را به
محضر قاضی شکایتنمود و قاضی تاجر را احضار نموده و چون طبق قرارداد قبلی تاجر محکوم بود تا
بدن خود را در اختیار یهودي بگذارد .
آن یهودي با دشمنی که داشت البته عضوي را می برید که قطع حیات تاجر بدبخترا می نمود و از این
لحاظ قاضی حکم را به امروز و فردا موکول می نمود تا شاید یهودي از عمل خود منصرفشود ولی
یهودي دست بردار نبود و هر روز مطالبه حق خود و اجراي حکم را داشتو این قضیه در تمام شهر
بغداد پیچید وهمه مردم دلشان به حال آن تاجر با مروت می سوختواز طرفی چاره دیگري نیز نداشت.
تا اینکه این خبر به بهلول رسید و فوراً در محضر قاضی حاضر شد و جزء تماشاچیان ایستاد و خوب به
قرار داد آن یهودي و تاجر گوشداد . در آخرین مرحله که قاضی به تاجر گفت:
تو طبق مداركموجود محکوم هستی و باید بدن خود را در اختیار این مرد یهودي قرار دهی تا یک
رطل از هر محل که بخواهد قطع نماید . براي دفاع هر مطلبی داري بیان نما .
مرد تاجر با صداي بلند گفت : یا قاضی الحاجات تو دانایی و بس. ناگهان بهلول گفت: اي قاضی آیا به
حکم انسانیت می توانم وکیل این تاجر مظلوم شوم . قاضی جواب داد البته می توانی هر دفاعی داري
بنما بهلول بین تاجر و یهودي نشستو گفت:
البته بر حسب مدرکی که قاعده است این شخصحق دارد یکرطل از گوشتبدن تاجر را ببرد ولی
باید از جایی ببرد که یکقطره خون از این تاجر به زمین نریزد و نیز چنان باید ببرد که درستیکرطل
نه کم و نه زیاد . چنانچه بر خلافاین دو مطلببریده شود این مرد یهودي محکوم به قتل و تمام اموال
او باید ضبط دولت شود . قاضی از دفاع به حق بهلول متعجبو بی اختیار زبان به تحسین او گشود و
یهودي قانع گشت. قاضی نیز حکم نمود که فقط عین پول را به یهودي رد نماید .
تدیبر نمودن بهلول
آورده اند روزي بهلول از راهی می گذشت . مردي را دید که غریبوار و سر به گریبان ناله می کند .
بهلول به نزد او رفتسلام نمود و سپسگفت:
آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی . آن مرد گفت: من مردي غریبو سیاحتپیشه ام و
چون به این شهر رسیدم ، قصد حمام و چند روزي استراحتنمودم و چون مقداري پول و جواهرات

٨
داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاري به امانتسپردم و پساز چند روز که مطالبه آن امانترا از
شخصعطار نمودم به من ناسزا گفتو مرا فردي دیوانه خطاب نمود .
بهلول گفت : غم مخور . من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پسخواهم گرفت. آنگاه نشانی آن
عطار را سوال نمود و چون او را شناختبه آن مرد غریبگفتمن فردا فلان ساعتنزد آن عطار هستم
تو در همان ساعت که معین می کنم در دکان آن مرد بیا و با من ابداً تکلم منما . اما به عطار بگو امانت
مرا بده . آن مرد قبول نمود و برفت.
بهلول فوري نزد آن عطار شتافت و به او گفت : من خیال مسافرت به شهر هاي خراسان را دارم و چون
مقداري جواهرات که قیمت آنها معادل 30 هزار دینار طلا می شود دارم ، می خواهم نزد تو به امانت
بگذارم تا چنانچه به سلامتبازگردم آن جواهرات را بفروشی و از قیمتآنها مسجدي بسازي .
عطار از سخن او خوشحال شد و گفت: به دیده منت. چه وقتامانترا می آوري ؟
بهلول گفت : فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه اي چرمی بساختو مقداري خورده آهنی و
شیشه در آن جاي داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعتمعین به دکان عطار برد . مرد عطار
از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد و در همان وقتآن مرد
غریبآمد و مطالبه امانتخود را نمود . آن مرد عطار فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت:
کیسه امانت این شخصدر انبار است . فوري بیاور و به این مرد بده . شاگرد فوري امانترا آورد و به
آن مرد داد و آن شخصامانتخود را گرفتو برفتو دعاي خیر براي بهلول نمود .
هارون و مرد شیاد
آورده اند که شیادي به حضور هارون الرشید خلیفه عباسی بار یافتو خود را سیاح معرفی نمود . هارون
الرشید از محصولات و جواهرات و صنایع و ممالکی که آن سیاح رفته بود سوالاتی می نمود تا به
محصولات و جواهرات و صنایع هندوستان رسید . آن مرد شیاد شرح جواهراتی را براي خلیفه عباسی
بیان می نمود که خلیفه نادیده عاشق و طالبآنها بود . منجمله به خلیفه گفت:
در هندوستان معجونی می سازند که قوه و نیروي جوانی را به انسان بازمی گرداند و مرد شصتساله اگر
از آن معجون بخورد مانند جوانی بیستساله با نشاط و مقتدر می شود .
خلیفه بی اندازه طالبآن معجون و پاره اي از جواهراتکه آن سیاح شرح داد گردید و گفت:
چه مبلغ هزینه لازم داري تا از آن معجون و جواهراتی که شرح دادي برایم بیاوري ؟

٩
آن مرد شیاد براي آوردن آنها مبلغ 50 هزار دینار طلا درخواستنمود . هارون 50 هزار دینار را حواله
نمود تا خازن ( خزانه دار ) به آن مرد شیاد بدهد . آن مرد شیاد مبلغ را گرفتو رهسپار وطن خود
گردید .
خلیفه تا مدتی به انتظار نشستولی خبري از آن مرد شیاد نشد . خلیفه از موضوع بی اندازه غمگین و
هرموقع به یاد می آورد افسوسمی خورد و روزي که جعفر برمکی و چند نفر دیگر در حضور بودند
سخن آن مرد شیاد به میان آمد . خلیفه گفت:
اگر این مرد شیاد را به چنگآورم علاوه برآنکه چند برابر مبلغی که به او دادم ، خواهم گرفت، دستور
می دهم سر او را از بدن جدا و به دروازه بغداد آویزان نمایند تا عبرت دیگران گردد .
بهلول قهقهه زد و گفت: اي هارون قصه تو و مرد شیاد درستمانند قصه خروسو پیره زن و روباه است
هارون گفتچگونه استقصه خروسو روباه و پیره زن بیان نما .
بهلول گفت : گویند توره اي خروسی را از پیره زنی گرفت. آن پیره زن به عقبتوره می دوید و فریاد
می زد به دادم برسید توره خروس دو منی مرا دزدید . توره پریشان باخود می گفتاین زن چرا دروغ
می گوید این خروساین مقدار که این پیره زن می گوید نیست . از قضا روباهی سر رسید و به توره
گفت: چرا متفکري ؟ - توره ماوقع را بیان نمود .
روباه گفت : خروسرا زمین را بگذار تا من آن را وزن نمایم . چون توره خروسرا زمین گذارد روباه
آن را برداشت و فرار نمود و گفت به پیره زن بگو پاي من این خروسرا سه من حساب کند . هارون از
قصه بهلول خنده بسیار نمود و او را آفرین گفت.